فکرمی کنیم تواین دنیای به این بزرگی ودرندشتی ول شدیم وکسی رو نداریم.
فکراین که برای کسی مهم نیستیم آزارمون میده درعین حال که دقیقاًکسی هم
برای خودمون مهم نیست.
نمی دونیم بعدش چی می شه.بعدازاینکه هرچندسال اینجا-تواین دنیا-زندگی کردیم
چی به سرمون میاد.یاحتی می دونیم وخودمون روبه ندونستن می زنیم.
نمی دونیم این همه دوندگی مال چیه.خسته می شیم .افسرده می شیم.
دست آخرهم به یادخدا می افتیم که به نظرخودمون در نهایت بی رحمی ماروبه این
دنیافرستاده که فقط زجربکشیم وزجربکشیم وزجر...
بعدش هم گله وشکایت ازخداشروع می شه وپرسیدن سوال هایی که خدا قبلاً
به همه ی اون هاخیلی خوب جواب داده.
«تاحالا چندباردنبال جواب سوال هامون توحرف های خداگشتیم؟»
خداماروآفریده.بهمون چشم وگوش وعقل وهوش داده تاببینیم وبشنویم ودرک کنیم.
تابتونه ماروبه خاطر نعمت هایی که بهمون داده امتحان کنه.تاببینه چقدر دوستش
داریم.تاببینه اگر درسخت ترین شرایط قرار بگیریم بازهم به یاد او هستیم یا
فراموشش می کنیم.تاببینه اگر یه روزسخت گرسنه بودیم حاضریم با خلوص نیت و
هیچ چشمداشتی هرآنچه داریم به نیازمندش ببخشیم.
«و یطعمون الطٌعام علی حبٌه مسکیناً ویتیماً واسیراً»
خداکنه که از همه ی این آزمایش هاسربلندبیرون بیایم ومنحرف نشیم از راهی که
ته تهش می رسه به خود خود خدا.
خداکه راه رو بهمون نشون داده!حالااین به خودمون مربوطه که عقلمون رو به کارببندیم
وباتوکل به خودخدا بریم توراهش یابی خیال همه ی این ها بشیم ودل ببندیم به
این دنیای فانی که به هیچکس وفا نکرده و به ماهم وفانخواهد کرد.
والبته که خدانتیجه ی انتخابمون رو ازقبل به ماگفته است.
تمام!
